تبليغاتX
شعر محلی بوشهر
 

خین نپشکون تو دلم نا مهربونیت کشتتم

ریت نِواگردون ازُم بی هم زِبونیت کشتتم

لعنت شیطون بُکن جون از خرش دومن بیو

ای ادای خارجت ای لفظ بومیت کشتتم

چادرت کِردی سرت تنگ و گرفتی صورتت

زُر که خوردی دیدمت ای خال توریت کشتتم

دیر می گردی نمی پرسی تو اصلا حال مو

مِی چه دیدی تو ازُم هجرون و دیریت کشتتم

با غریبا اوضی حرف و حدیث و خندتن

تا که از مو می رسی ای بد زبونیت کشتتم

کاشکی اوضامون می واگشت ری سِر جی اولی

یاد اول تا می یُفتُم مهربونیت کشتتم

ماجری عشق تو (( لیلو )) ای حدیث کانِمن

کم فروشی تو عشقت ای گیرونیت کشتتم

کم بزن طنه (( خلیلو )) عاشق دیرینتن

دس بکش از ای اداها قهر زوریت کشتتم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:9  توسط خلیل تمهید | 

 

آسمون دور سِرُم مث گوگ بحرینی زُرِن

ای شِرپ نِیلِن تو گوشم یا صدای دَم پُرن

مثل زندونی تو بند غم می پیچم دور خُم

مرغ بی بالُم که عالم سیم قفس و کُر کُرن

نو عروس نو جوونیم تو جوونی بیوه شد

غم ترالن پُی سرم غصه سوار اُشترن

غصه پاش خو رَف ری کف رکاب چرخ سینه بس

پا زده در جا عرق از سَر و پِرتا کش چُرن

آسمون محتاج بارونن زمین خشکش زده

خین دل اُفتاده رو،نودون سینه شُرشُرن

سنج و دمامن همش محمل میارن با کُتل

نوحه ها واحد نمیشه ایچه سینه ده بُرن

چاه چیشم خشکمون زد بس که شُشتُم دس دل

تش تو سینم زیر خاکیشتر نمی خوسه گُرن

حرفش آخر می زنه آخر" خلیلو" رُک و راس

از ای زنده ی نا بسامونُ و ای اوضاع دلخورن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 14:13  توسط خلیل تمهید | 
 

به ستایش سرب باید نشاند

دست های طلایی را

وقتی که

لب های هوس از پستان دوشیزگان شیر می نوشد...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 17:51  توسط خلیل تمهید | 
 

مارها ی خفته در خاک خون مرا به تاراج می برند

تا دستان دریا خالی بماند

زیر شلاق موج ها، صخره ها لب دوخته اند

اندیشه به خود نمی آید

تا پنجره ها هر روز شاهدان تشییع باشند

با هر تولد خورشید...!

 

........................

 

نگران از وحشت دیدن خود در آینه

بی هیچ نشانه ا ی

چون من بی نشان

انگار در فضا هم قدم به اندازه خودم نمیرسد

چه پر شتاب در گذر زمان می گذرم

داغ می شوند واژه های تنم

خورشید در میان انگشتانم ذوب می شود

تا شب های قصه هایم روشن بماند

افسانه ایست زندگی به شیرینی یک سیب تلخ

و آرزوهایم

که همچون سراب در دست هایم خشکیده می رویند

بغض چون استخوانی در سکوت حنجره ام می شکند

و قطرات سرب هم چون باران از دیده گانم فرو می ریزد

تا در باغچه دامانم گلوله سبز شود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:46  توسط خلیل تمهید | 

 

وختی که بارون نباره نوگ و نودون سی چمن

ای نباشه نون خشکی چیل و دندون سی چمن

چندل خونه شکس طاقش گلمبی ری سرم

فرش مرغوب کویر و فرش کاشون سی چمن

اسغون مونده تو زخم و خار بمبک تو گولیم

زنده ی گلخونه ای وزیر نیلون سی چمن

جنگل سوزی میخوام تا سیم بخونه بلبلی

ناله مرغ شو و خار بیابون سی چمن

هم دگل اشکس و هم فرمن و هم کانی سکون

باد قبله، باد برو،باد هیرون سی چمن

ری سر جی شیر نر که زوزه میده گرگ گر

اسب تازی لکه میره اسب شیطون سی چمن

وختی همسادم نمیره او خوشی گولیش دومن

قلیه هامور پی مرغ و فسنجون سی چمن

دل تو سینه وختی خوش نی غرق درد و ماتمن

تار و تمبور و دوهل ساز نی انبون سی چمن

دسم الان زیر سنگن داد و فریادم هوان

وعده ی ملک ری و تخت سلیمون سی چمن

ای خدا حالم پریشونن ز دس روزگار

خال تو کنج لب و زلف پریشون سی چمن

کار ازیی حرفا گذشته پیچ تو دل کشتتم

اوشه هیچ فویده نداره زیره زنیون سی چمن

بال فر کردن میخوام تا فر کنم از ای قفس

دس اشکسه تو گردن پای لنگون سی چمن

میکنه شکوه ((خلیلو)) از ته دل تا ابد

وختی نی نور سحر شام غریبون سی چمن

                                      تمهید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:53  توسط خلیل تمهید | 
مجددا سلام
مصاحبه ای که در سایت الکترونیکی دشتستان با استادم ایرج شمسی زاده انجام شده را در اینجا منتشر می کنم. امیدوارم که شما هم لذت ببرید
ایرج شمسی زاده:شاعری و عاشقی هر دو مایه دردسر است


 

irajshamsi.jpg
ادبیات عامه بخش فرهنگی شماره یک ادبیات ما را تشکیل می دهد. ایرج شمسی زاده در سال 1321 در محله « چاه جو » گناوه متولد شد. او تحصیلات ابتدایی را در مدرسه دانش گناوه سپری کرد و دوره دبیرستان را در مدارس دانش گناوه، نمازی شیراز و فرخی برازجان گذزاند. شمسی زاده بی تردید یکی از نمایندگان شعر محلی با گویش دشتستانی قدیم( لهجه لری) است. شعر « ویمو نویمو» در بین مردم با استقبال بیشتری روبرو است و به اصطلاح نامزد شعری او می باشد. قدرت بیان، استفاده از واژه ها، طنزهای اجتماعی و انتقادی از مهمترین شاخص های شعری وی می باشد. شمسی زاده در سرایش شعر از انواع قالب های غزل، رباعی، چهار پاره و ... استفاده می کند. ایرج شمسی زاده در گفتگو با سایت دشتستان خود را اینگونه معرفی می کند: ایرج شمسی زاده فرزند عبد الرسول، متولد سال1321، در همین محله( چاجو) به مکتب رفتم و مشغول به تحصیل شدم. معلم آن دوره آخوند بود و به ما عم جزء درس می داد. در آن زمان هر کس عم جزء یاد می گرفت شروع به یاد گیری قرآن می کرد. من هم قرآن را با پیچیدگی های کلام عربی یاد گرفتم و توانستم همه ی کتاب ها از جمله حافظ، بوستان و گلستان سعدی و کتابهای دیگر که در آن زمان در دسترس بود را بخوانم. در سال 1327 به مدرسه رفتم. به دلیل اینکه به مکتب رفته بودم، دیدند فراتر از کلاس اول هستم و مرا در کلاس دوم گذاشتند. در آن زمان تنها مدرسه محله امان همان دبستان دانش بود. تا زمانی که در این دبستان بودم، سیکل اول در گناوه افتتاح شد. آن زمان دبیرستان دو دوره سیکل اول و دوم بود. بعد از اتمام دبستان، تا کلاس 9 را در دبیرستان دانش گذراندم. بعد به شیراز رفتم. در همان سال اول ورود به مدرسه شیراز، دانشگاه شلوغ شد و من هم به پشتیبانی از دانشجویان کلماتی سر هم کردم و یکی از بچه ها تخته پاک کنی به طرف عکس شاه پرتاب کرد و عکس شکست. به هر حال 20 نفر را از استان فارس اخراج کردند که یکی از آن 20 نفر من بودم. از استان فارس که اخراج شدم به دبیرستان فرخی برازجان آمدم و دیپلم ادبی را در آنجا گرفتم.
 
چند خواهر و برادر هستید؟
من تنها هستم. پدرم چند زن داشت. خواهر و برادرهای ناتنی هم دارم که همه در جاهای دیگر هستند. من در این خانه تنهای تنها بودم و همیشه احساس رنج از تنهایی می کردم. حتی برای دعوا کردن مجبور بودم به اندازه چند نفر از خودم دفاع کنم و خصوصیات مهاجمانه من در کودکی به دلیل تنهایی من بود. همیشه دلم می خواست رفیق، برادر یا خواهری داشته باشم.

در چه سالی ازدواج کردید؟
ازدواج اولیه ی بنده دقیقاً خرداد سال 1349 بود. یعنی 28 ساله بودم که ازدواج کردم.

حاصل ازدواجتان چیست؟
3پسر و 4 دختر و 5 نوه هم دارم. گفتم به دلیل تنهایی کسی پشت و پناهم نیست، حداقل می توانم با بچه دار شدن از تنهایی درآیم. شاید احساس تنهایی باعث فرزند دار شدن من شد.

به خاطر دارید اولین بار دقیقاً چه سالی اولین شعر خود را گفتید؟
سالهای اولی که به دبستان می رفتم چیزهایی به عنوان شعر سر هم می کردم و برای چند نفر از دوستانم خواندم و تصور می کردم مورد تشویق قرار می گیرم نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه مورد تمسخر هم قرار گرفتم. چون سر خورده شده بودم تا سالهای سال هیچ شعری نگفتم تا اینکه در مجلسی به همراه برادرم رفتم و یک نفر در مجلس شروع به سر به سر گذاشتن من کرد. من هم به برادرم گفتم: اجازه می دهد شعری در مورد وی بگویم؟ برادرم هم قبول کرد و گفت: اگر می توانی بگو.من هم در مورد قیافه آن فرد شعری گفتم و حضار هم شروع به تعریف و تمجید از من کردند و این شعر طنزگونه بر سر زبانها افتاد. این اولین شعری بود که بعد از چند سال سکوت گفته بودم.

شما شغلتان معلمی بود. چه تفاوتی بین شاعری و معلمی می دانید؟
شغل معلمی تعریف شده است و باید براساس آن تعریف جلو رفت ولی شاعری به عنوان شغل نمی شود محسوب کرد. ولی شاعری و معلمی رسالت مشترکی دارند که صداقت است یعنی باید همیشه واقعیات را با صداقت بیان کرد و آنچه داری عرضه کنی.

اولین بار که نتیجه تاثیر گذار اشعارتان را دیدید، نتیجه کدام شعرتان بود؟ این برانگیختن مثبت بود یا منفی؟راحت تر بگویم بخاطر شاعر بودن و بی پرده گویی اتان اولین بار، از شما استقبال شد یا برایتان دردسر درست شد؟
مدینه گفتی و کردی کبابم. نتیجه تاثیرگذاری اولیه، جوانی بود و عاشقی و احساسات مربوطه. اولین بار دوبیتی عاشقانه ای در مورد دختری که دوستش داشتم، در یک نامه برای یکی از دوستان نوشته بودم. دوستم آن دوبیتی را به یکی از خواننده های محلی داد آن زمان هم تازه ضبط صوت آمده بود. این دوبیتی به عنوان شعر از این ضبط به آن ضبط پخش شد.(بعدها به زحمت توانستم ثابت کنم که دوبیتی متعلق به من است) مردم تصور می کردند این دوبیتی متعلق به فایز است.

یعنی این شعر برایتان دردسر شد یا نه؟
اتفاقاٌ دردسر شد. چون برادرم نامه را دید. در آن زمان برادر بزرگتر اجازه داشت برارد کوچکتر را تنبیه کند. برادرم نامه را برداشت و از قضیه عاشقی من باخبر شد و نامه را پاره کرد و در جیبش گذاشت. من هم یواشکی نامه را از جیب برادرم برداشتم. بعدها که آن را عنوان کرد من منکر قضیه درون نامه شدم.شاعری و عاشقی هر دو مایه دردسر است.

چه انگیزه ای باعث شده با وجود مصائب زیادی که در عرصه شعر متحمل می شوید باز هم از تلاش برای آگاهی بخشی و اصلاح اندیشه ها و افکار دست برنمی دارید؟
شما حسن نظر دارید. ولی در حدی که هستم می گویم شاعر باید صادق باشد و این صداقت باعث کوتاه نیامدن من در راه و هدفم است. من صادقانه آنچه که احساس کرده ام به زبان آورده ام و اگر کسی بزرگواری کرده و مرا از لحاظ گفتار و نوشتار قابل دانسته به دلیل صادقانه بودن من است.

بیشتر با کدام یک از شاعران محلی یا ملی احساس همذات پنداری می کنید؟
پیداست که در زبان محلی آنقدر با آقای فرج کمالی نزدیکم که می توان گفت یک روح در دو بدن و نمی شود گفت همذات پنداری شاید معنی دیگری دارد. ولی نزدیکی ما به اندازه ای است که همان که گفتم «من کیم لیلی و فرج کیست من  هر دو یک روحیم اندر دو بدن»از شاعران ملی خسرو گل سرخی را دوست دارم. کسی که از مرحله طراز فکری پیشین ما یک گام به جلو نهاد. در جایی که کسی نبود حرفی بزند و شهامتی داشته باشد. اولین باری بود که حرف از دهان خسرو گل سرخی شنیدم. سال 53 بود که محاکمه اش می کردند. با وجود اینکه بیمار بودم چهار دست و پا به پای تلویزیون رفتم و از راه دور بر پاهایش بوسه زدم.

نقش مکتبهای هنری را در شعر چگونه می بینید؟
نقش این مکتبها را باید با فراز بالاتری در نظر گرفت. چرا که مکتب ما مکتب شعر است و ادب و با زبانی ساده و عامیانه و در چارچوبه ی قوانین اندیشه ای و کلامی هم آنقدر نمی گنجد. چرا که خیلی شعرهای محلی وجود دارد که ممکن است قبلاٌ با اوزانی که عرضه شده بود مورد پسند خیلی از مردم باشد ولی این چنین اوزان حتی در کلیات اشعار فارسی نبوده باشد. به نظر من شعر محلی ما چون زبان عامیانه است و مردمی و از زندگی مردم برخاسته همه احساس ها را می تواند منتقل کند.

کدام شاعر محلی سرای منطقه را بیشتر می پسندید؟ چرا؟
آدمی شاید خودخواه باشد یا اگر هر کس که در آینه می نگرد خود را زشت نمی بیند. آینه ی من آقای کمالی است. همان طور که قبلاٌ گفتم وقتی من اینقدر با ایشان احساس نزدیکی می کنم طبیعی است که اشعار کمالی را دوست دارم. بدون ریا می گویم اگر ما آشنا هم نبودیم نظرم همان آقای کمالی بود. البته شعر شاعر محلی شرایی همچون علی مرادی با آن طبع بلند و منظومه ی بی نظیری که دارد واقعاٌ مرادی است و به عنوان یک مرشد می شناسمش. که خیلی دیر به ایشان دست یافتم.البته شاعران محلی سرای دیگر را هم می پسندم و دوستشان دارم و همه را تحسین می کنم. اما بنیان گذار شعر محلی محمد بیابانی را فراموش نکنیم که با شعر «کلنگ گل» تاثیر بسیار زیادی بر همه گذاشت و باعث شد که گرایش به شعر محلی افزایش یابد.

بهترین خاطره ای که از خسرو گل سرخی و آقای کمالی دارید چیست؟
عرض کردم آقای گل سرخی را زمانی که می خواستند دار بزنند در تلویزیون دیدم. وقتی به صحبتها و اشعارش گوش کردم دیدم که شاعر مبارزی است. البته به نظر من کسی بود که با استبداد و دیکتاتوری مبارزه کرد و علاقه زیادی به وی پیدا کردم.
بهترین و برجسته ترین شاعری که به او علاقه داشتم استاد آتشی بود و خاطرات زیادی با وی دارم ولی تاثیری که خسرو گل سرخی بر من گذاشت باعث شد به وی علاقه نشان دهم ولی از نزدیک ایشان را ندیده ام. با آقای کمالی طبیعی است که به دلیل آشنایی خاطرات خصوصی زیادی هم داریم. همان اولین دیدار هم برایم خاطره انگیز است. به هر حال اولین چیزی که خطاب به هم شروع کردیم «ویمو نویمو» بوده که بعد آقای کمالی در جواب شعر« اعتقاد» را گفت و بعد من هم شعر« شک» را جواب دادم.

هنر فولکلور دشتستان در ادبیات چه جایگاهی دارد؟
ادبیات عامه ما همان ادبیات فولکلوری است. به دلیل اینکه ما در منطقه ای بودیم که از نظر سواد درسی و امکانات کمبودهای زیادی وجود داشته، مثلاٌ شهری مانند شیراز از 100 سال پیش امکانات تعلیم و تعلم در آن وجود داشته ولی در منطقه دشتستان بدلیل فقر و کمبودهای دگر اینکه بگویم ادبیات برجسته شهری بوده، نه. ولی آنچه که کلیات ادبیات ما را تشکیل می دهد ادبیات عامه ماست که بسیار برجسته و قوی است. بدلیل اینکه مردم ما مردمی هوشیار هستند و ادبیات عامه در بین مردم خوب رشد کرد چون علایق زیادی در مردم در مورد خواندن کتابهایی مانند شاهنامه، خسرو شیرین نظامی وجود داشته. در این منطقه شاهنامه خوانی در مجالس وجود داشته و مردم از طریق ادبیات به صورت عامه با کنابها آشنایی پیدا کردند. ادبیات عامه ما ترانه هایی است که در جشن ها و عروسی ها به صورت محلی می خوانند و این بخش فرهنگی شماره یک ادبیات ما را تشکیل داد.

ما باید چه کاری انجام دهیم که این ادبیات رشد کند؟ نقش شاعران مطرح در این زمینه چیست؟
اینکه شما می گویید چه کاری کنیم، ما خیلی از کارها را انجام داده ایم. مثلاٌ در این چند سال اخیر به اندازه ای علاقه به شعر محلی زیاد شده که به نظر من شعر محلی حرف اول در استان بوشهر را می زند و تعلق خاطر به آن زیاد است. اولین شعری که از من چاپ شد به دلیل مضمون آن مورد ایراد قرار گرفت چون دایره شعر محلی اینقدر محدود بوده و فضا اینقدر تنگ بوده که کسی جرات نمی کرد جز مضامینی خاص چیز دیگر بکار ببرد و تعداد گوینده ها هم اندک بوده. چند سال اول که شعر سرایی محلی شروع شده در ابتدا خودم بودم و آقای کمالی، آقای مرادی و آقای بیابانی بوده ولی در دوره اخیر با انتشار روزنامه ها اولین شعری که از من چاپ شد به خاطر مضمون همیشگی شعر محلی که همه انتظار داشتند مورد ایراد قرار گرفت ولی به مرور دیدیم که با همت علاقمندان مردم نشان دادند که هیچ کس چیزی نگوید، ما شعر محلی می خواهیم. شاعرانی هم که علاقه و استعداد داشتند هر کس به اندازه خودش در مضمونی که فکر می کردند چیزی گفت. خانم خدادادی شعر «کاشکی مونم پسر بیدم» را گفت. من مضمونی در مورد تلفن گفتم آقای کمالی مضمونی درباره« موتور سیکلت» گفت. هر کس در مورد موضوعی شعر گفت و مضمون توسعه پیدا کرد. یعنی به نظر من شعر محلی در طول 4-5 سال اخیر بخش اول هنر و ادبیات استان را ایفا می کند و ایفا کرده و به اندازه ای جا افتاده که مضامین مختلف بوجود آمده ولی این دلیل نمی شود که هر کس چیزی سر هم کند و بگوید این شعر است. شعری که درایت و هوش و شعور توام با زبان لطیف ادبی ساخته شود جای خود را پیدا کرده. در حال حاضر بیشترین چیزی که مردم در استان گوش می دهند شعر محلی است که می تواند توسعه پیدا کند و تا مراحل پست مدرن و نو و نیمایی که البته ببینیم از آنها چه تعریفی می شود، عرضه شود و اگر زمینه فراهم باشد جای خود را می تواند پیدا کند و پیشرفتی داشته باشد.

آیا می شود انجمنی یا نهادی برای پرورش شاعرانی که علاقه به سرایش شعر دارند ولی تجربه کافی در این زمینه را ندارند تشکیل داد؟
شعر آمدنی است نه آموختنی. بنده خودم معلم ادبیات بودم و قوانین و قالب های شعری را به دیگران یاد می دادم. من در ابتدا که شعر می گفتم خودم اوزان شعری را بلد نبودم و یک کلمه در مورد آن هم مطالعه ای نداشتم. یعنی قوانین عروضی را نمی دانستم ولی استفاده می کردم. آنهایی که استعداد دارند می توانند خود قالب ها را شناسایی کنند مثلاٌ خانم معصومه خدادادی کلاس شعر نرفته خود استعداد داشته.ولی من در زمینه انجمن کوتاهی نکرده ام و بچه ها را همراهی کرده ام. آقای کمالی هم می بینیم که روزی چند نفر دورش جمع شده و در این زمینه بهترین کار این است که با این افراد با صداقت رفتار شود یعنی آنچه از کارشان و شعرشان احساس می شود به آنها بگویید. تا بتوانند خود را پیراسته کنند و اگر یک نفر زمینه اش مساعد است بتواند در این زمینه پیشرفت کند و این یک چیز مادرزادی است نه چیزی که کسی یاد بگیرد و بعد شعری گوید.

به نظر شما آیا دایره واژگانی و مفهومی فرهنگ مناطق بخصوص دشتستان آنقدر وسیع است که ساختار سنتی شعر محلی شکسته شود و شعر بومی در قالب های نو، مدرن و پست مدرن راه پیدا کند و جایگاه خود را بیاید؟
عرض کنم که شعر زمینه اش را دارد و زبان کلی یک قوم است. همه مردم، همانطور که زبان نوشتاری، گفتاری و جنبه های هنری را در خود دارند این زبان محلی هم می تواند در مسائل هنری خود را عرضه کند. منتهی باید دید که مستمع چه می خواهد آیا واقعاٌ مستمع این را می خواهد. آیا اگر در قالب های پست مدرن و مدرن و... سروده شود باز میزان استقبال همان گونه است؟ آیا مردم آن را به عنوان شعر تحویل می گیرند یا تکذیبش می کنند و آیا گوینده شعر را می شناسد و الا چه اشکالی دارد که به سمت مدرن و پست مدرن پیش رود. اینقدر زمینه و گستردگی در زبان محلی وجود دارد که من فکر می کنم همین قالب ها و اوزان شعر فارسی کم نیست و همان لغات که در زبان فارسی می شود گفت در زبان محلی هم می شود گفت. در وزن های مختلف ما می توانیم هزاران مضمون بگوییم همان گونه که گفته شده است. منتهی من نظرم این است (به خانم خدادادی هم تذکر داده ام) که زیاد مثنوی گفتن موجه نیست. مثنوی ساده ترین طریق شعری است. یعنی تنها دو مصرع با هم، هم قافیه می شود. چون راحت است هر کس ادعا می کند که شعر گفته است. اما به نظرم چون زیاد  غلیظ می شود همه شروع به مثنوی گفتن می کنند و یک چیز تکراری می شود که کار یک شاعر اصیل در آن گم می شود. نتیجه اینکه باید وزن ها و قالب های مختلف  مثلاٌ منظومه گفته شود یا شعر طنز و جدی گفته شود در مضامینی که جدید است اما اگر زیاد مثنوی گفته شود از ارزش و اعتبار شعر محلی می کاهد.

تاثیر شعر بومی در اصلاح زیر ساخت های سیاسی و اجتماعی در جامعه ما را چگونه ارزیابی می کنید؟
همان تاثیری که نفس ادبیات و هنر در همه جا دارد ادبیات بومی ما می تواند همین تاثیر را داشته باشد. اگر فرضاٌ ادبیات بومی باعث شود که برانگیزاننده باشد چیزهایی در آن مطرح باشد که ذهنیت مردم را در یک مسیر مشخص سوق بدهد، یعنی این مسیر نشان دهد که مثلاٌ فلان دیدگاه این دلیل و آن دلیل را دارد و فلان جنبه صحیح است، طبیعی است همان کاری را می کند که نفس ادبیات در همان منطقه هم می تواند بکند. ادبیات بومی ما اختصاصاتی دارد مخصوصاٌ طنزی که در آن هست و زبانش که به زبان مردم نزدیک است شاید بیشتر تاثیر گذار باشد اگر چنانچه ما دیدیم در طول تاریخ مسائلی بود. اگر شعر می خواسته نقشی ایفا کند معمولاٌ با زبان توده مردم بیان شده یا به صورت یک سرود مردمی یا متلک مردمی یا یک گفتار مردمی بوده. هر کدام به همین اندازه می تواند ادبیات بومی را چون مردمی است تاثیر ببخشد. یعنی در مسیر خاصی که باید مردم را هدایت کند راهگشا باشد.

شنیده شده که شاعران محلی سرای ما در حال حاضر در مراسمات شب شعر شرکت نمی کنند دلیل آن چیست؟
عرض کنم که به این غلیظی که می گویید نیست. اما به اندازه ای قضیه شور شده بود که می خواستند هر 4 روزی یک شب شعری برپا کنند. اگر اینگونه شود دیگر خیلی غیر عادی و مصنوعی می شود و می تواند مشکلاتی ایجاد کند. علت اینکه این  حرف مطرح شده این است که در شب شعر آبپخش که مسائلی هم پیش آمد. برگزار کنندگان زحمتی کشیده و خرجی کرده بودند و هنوز نتوانسته بودند که حاصل کار خود را ببینند که درخواست شب شعر در جای دیگر را کرده بودند. افراد باید صبر کنند تا از یک شب شعر زمانی بگذرد و CD
آن در بین مردم پخش شود و بعد مراسم بعدی بر گزار شود. اگر بنا باشد هر هفته شب شعر برگزار شود بی مزه می شود.

به نظر خودتان بهترین شعرتان در امر آزادی خواهی کدام شعر است؟
به نظر من شعر« هم وطن». که نظر گاهی که در اینجا عرضه شده برای نفس قضیه است برای نفس سوالی که شما کردید از این نظر مهم است و چیز خاصی هم نیست یعنی مخاطب من دسته یا گروه خاصی هم نیست نفس همان آزادی خواهی است.
هموطن ای همه من ای جان ای همه تن یک قدم پیش بیا دست بده دست به من.

 ز
مانی که احساس تنهایی می کنید و به سراغ کتابخانه تان می روید اگر خوشحال هستید چه کتابی و اگر ناراحت هستید چه کتابی را انتخاب می کنید؟
دقیق نمی شود گفت چه کتابی را بر می دارم ولی به دلیل اینکه روحیه من هم طنزی است وقتی خیلی گرفته باشم به سراغ کتابهای طنز می روم (عبید زاکانی، لطایف الطوائف) وقتی که احساس شادی داشته باشم و احساس غرور کنم کم و زیاد سراغ شاهنامه می روم چون شاهنامه مانند شناسنامه ام است.

بهترین چیز، بهترین پند یا اندرزی که خودتان دوست دارید همیشه انجام دهید چیست؟
زیر بار زور نمی روم. حق خودم را اگر از دهان شیر باشد می گیرم چون در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت. حق گرفتنی است نه دادنی.

نظرتان در مورد سهراب سپهری و اشعار او چیست؟
به نظر من سهراب یک آدم بسیار با احساس، لطیف و بسیار عارف است با دیدگاهی جدید شاعر بسیار خوبی بود اما کارهایی که در کلام شاملو یا آتشی می بینیم در کارهای سهراب سپهری به آن صورت نمی بینم. والا آدم عارف و صوفی مسلک بوده. انسانی با احساس لطیف که اینگونه حرف زده ولی خوب در شرایطی که زندگی می کند باید همیشه آدم نگاه کند و اینکه «تا شقایق هست زندگی باید کرد» نه، برای زندگی انسان باید هزینه هایی هم بکند. مثلاٌ «آب را گل نکنیم» بعضی وقت ها هست که باید آب را گل بکنیم. اگر از آب رد شوی آب گل می شود. اگر دو تفر در آب با هم کشتی گرفتند آب گل می شود.تا عاقل فرزانه پی پل می گشت دیوانه پا برهنه از آب گذشت

در پایان نظرتان را در مورد جملات زیر به طور خلاصه بگویید.
«به گفته افلاطون عشق و عاشقی همه کس را شاعر پیشه می کند»:
 به نظر من عشق همه کار می تواند بکند. این اواخر کتابی خوانده ام به نام «عاشق مترسک» در این کتاب دیوانه ای بوده که عشق آن را عاقل می کند.

« شاعران با جیب خالی زنده اند شاعران حالی به حالی زنده اند»
همیشه پدرم می گفت: هزار غزل پیش گریه حیران است. درست است حالی به حالی فکر می کنم منظور این بوده که شاعر برای عالم لحظه ها زنده بوده. با جیب خالی زنده اند یعنیمعمولا شاعر به دنبال احساسش بوده و دیگر مجالی پیدا نمی کند به دنبال جمع کردن سرمایه برود. شاید بدلیل احساس رقیقی که دارد دم را غنیمت شمرد و از همان، لحظه ها و حالها بسازد.

« شاعران به ندرت حاکمان را به قلمرو حکومت قلمشان راه می دهند. پس حاکمان هم حق دارند عذر شاعران را از قلمرو حکومتشان بخواهند»
اگر شاعران اینقدر احساس وظیفه کنند که این کار را انجام دهند کار بسیار شرافتمندانه ای انجام داده است. یعنی بی دلیل به خاطر مال و قدرت دیگران و حاکمان را به محدوده فکر و اندیشه خود راه ندهد آدم وقتی خواست فداکاری و انجام وظیفه کند در قبال این انجام وظیفه باید تبعاتش را نیز بپردازد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:14  توسط خلیل تمهید | 
سلام

من خلیل تمهیدی هستم شاعر بوشهری و علاقه مند به اشعار بزرگانی همچون ایرج شمسی زاده- فرج الله کمالی- سید طالب هاشمی و حاج علی مرادی و... سعی می کنم که در این وبلاگ ضمن انتشار اشعار خود به معرفی و ثبت آثاری را که دوست دارم هم بپردازم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:9  توسط خلیل تمهید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
من خلیل تمهید هستم
شاعر بوشهری و
علاقه مند به اشعار بزرگانی
همچون ایرج شمسی زاده
فرج الله کمالی
سید طالب هاشمی
و حاج علی مرادی و...
سعی می کنم که در این وبلاگ
ضمن انتشار اشعار خود
به معرفی و ثبت آثار
مورد علاقه ام
هم بپردازم.

نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
پیوندها
تمرین مدارا
وبلاگ شعر رامشیر
دریا طعم انار می دهد
سنگ خاکی ، دل سنگی
ساز غم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM